باران

ادبی فرهنگی

  • صفحه اصلی
  • پروفایل
  • ایمیل
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

توسط نعمت الله پناهی | جمعه ۱۳۹۴/۱۰/۱۱ | 15:37

کتیبه؛ مهدی اخوان ثالث – صفحه 92

کتیبه روایتی است اساطیری انسانی، اسطوره پوچی، اسطوره جبر، اسطوره شکست های پی درپی و به قولی: «کتیبه، نمونه کامل یک روایت بدل به اسطوره گردیده است.» محتوای شعر چنین است: اجتماعی از مردان، زنان، جوانان، بسته به زنجیری مشترک در پای تخته سنگی کوهوار می زیند.

الهامی درونی یا صدایی مرموز، آنان را به کشف رازی که بر تخته سنگ نقش بسته است، فرا می خواند، همگان، سینه خیز به سوی تخته سنگ می روند. تنی از آنان بالا می رود و سنگ نوشتة غبارگرفته را می خواند که نوشته است: کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند. جماعت، فاتحانه و شادمانه، با تلاش و تقلای بسیار، می کوشند و سر انجام توفیق می یابند که تخته سنگ را به آن رو بگردانند.

یکی را روانه می سازند تا راز کتیبه را برایشان بخواند. او با اشتیاقی شگرف، راز را می خواند، اما مات و مبهوت بر جا می ماند. سرانجام معلوم می شود که نوشتة آن روی تخته سنگ نیز چیزی نبوده جز همان که بر این رویش نقش بسته است: کسی راز مرا داند...؛ گویی حاصل تحصیل آنان، جز تحصیل حاصل نبوده است.

کتیبه از چند صدایی ترین نو سروده های روزگار ماست. جبر مطرح شده در این شعر، هم می تواند نمود جبر تاریخ و طبیعت بشری باشد، و هم نماد جبر اجتماعی ـ سیاسی انسان امروز. از منظر نخست، می توان کتیبه را اسطوره انسان مجبور دانست که می کوشد تا از طریق احاطه و اشراف بر اسرار فراسوی این جهان جبرآلود، معمای ژرف هستی را کشف کند اما آن سوی این کتیبه نیز چیزی جز آنچه در این رو دیده است، نمی یابد.

کلام با طنین و طنطنه ای خاص، با لحنی سنگین و بغض آلود آغاز می شود که نمایشگر رنج و سختی انسان بسته به زنجیر تاریخ و طبیعت است:

  • فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار کوهی بود

و ما این سو نشسته، خسته انبوهی...

لحن سنگین شعر، گویای انفعال، درماندگی و دل مردگی آدمیان است در زیر سلطه و سیطرة جبر حاکم. ناگاه الهامی ناشناخته در ناخودآگاه وجود آدمیان طنین انداز می شود و آنان را به تحرک و تکاپو فرا می خواند تا به قلمرو شعور و شناخت رمز و راز هستی نزدیک شوند.

  • ندایی بود در رؤیای خوف و خستگی هامان

و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم

اما اینان ماهیت این الهام را نمی دانند: آیا صور و صفیری در عمق رؤیاهای اساطیری شان بوده یا آوایی از ناکجاهای دور؟ نمی دانند، و نمی پرسند. زیرا هنوز به مرحلة شک و پرسش نرسیده اند. صدای مرموز می گوید که پیری از پیشینیان، رازی بر پیشانی تخته سنگ نگاشته است و هر کس به تنهایی یا با دیگری...، صدا تا اینجا طنین افکن می شود و سپس باز می گردد و در سکوت محو می شود.. به دنبال صدای ناگهان، بهت و سکوت آدمیان است که فضا را در برمی گیرد:

  • و ما چیزی نمی گفتیم

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

□□□

مرحلة پسین بهت و سکوت، شکی خفیف است اما نه زبان، که در نگاه. تنها نگاه بهت آلود آدمی پرسشگر است. چرا؟ هنوز به مرحله شعور ناطقه نرسیده است؟ چون گرفتار ترس و تردید است؟ یاشبی که لعنت از مهتاب می بارید

و پاهامان ورم می کرد و می خارید،

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود، لعنت کرد

گوشش را و نالان گفت: باید رفت

□□□

در چنین شبی که زنجیر جبر و جمود بر پای زنجیریان خسته و نشسته سنگینی می کند، یکی از آنان که درد جبر را بیش از همه حس می کند، و طبعاً آگاه تر و آرمان خواه تر از بقیه است، می کوشد تا لایه های تو در توی راز را بشکافد و طرحی نو در اندازد.

پس برای حرکت پیش قدم می شود به تمامی القائاتی که در طول تاریخ در گوش آدمی فرو خوانده اند، لعنت می فرستد و برای رفتن مصمم می شود. جماعت نیز که اینک به مرزی از شعور و ادراک فردی و جمعی رسیده اند که سوزش زنجیر را بر پای و پیکر خود حس می کنند با او همگام و هم کلام می شوند.

  • و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بود

از اینجا به بعد، شعر، اوج و آهنگی دراماتیک می یابد؛ آن سان که همگرایی و هماوایی زنجیریان را همراه با صدای زنجیرهاشان ـ طنین افکن می سازد یک تن که زنجیری رهاتر دارد و طبعاً تدبیری رساتر، برای خواندن کتیبه از تخته سنگ بالا می رود. همگان برای نخستین بار به رمز کشف این معمای تا ابد، این راز غبار اندود تاریخی، دست یافته اند، پس آن را شادمانه و فاتحانه، همچون دعایی مقدس بر لب تکرار می کنند و این بار، شب نه دیگر لعنت بار، بلکه دریای است عظیم و نورانی:

  • و شب، شط جلیلی بود پر مهتاب.

کیفیت توالی هجاها و موسیقی واژگان، فضایی شاد و پر اشراق آفریده اند که با حالات روحی افراد همگون است. سطور بعدی شعر، نمایش دیداری شنیداری تلاش و تقلای دسته جمعی زنجیریان است برای برگرداندن تخته سنگ و مقابله با جبر موروثی:

  • هلا، یک... دو... سه دیگربار

هلا یک، دو، سه دیگربار

عرق ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم.

تکرار سطر نخست، القاگر تداوم و توالی تاریخ این کشش و کوششهای جمعی است. سطر سوم نیز نمایش رنجها، نومیدیها و ناکامیهای آنان است در این مسیر. دست و پنجه افکندن با سنگ جبر و جبر سنگین، با همه سختی و سهمناکی اش به پیروزی می انجامد: پیروزی ای سنگین اما شیرین: این بار لذت فتح، آشناتر است. زیرا یک بار «هنگام آگاهی از سنگ نوشته» این شادکامی را تجربه کرده اند. همگان مملو از شور و شادمانی، خود را در آستانه فتح نهایی می بینند.

شکستن طلسم تقدیر، و رهایی از زنجیر پیر، همان که زنجیری سبک تر دارد، درودگویان به جد و جهد همگان فراز می رود تا پیام آور رهایی و رستگاری باشد:

  • خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند:

(و ما بی تاب)

لبش را با زبان تر کرد (ما نیز آن چنان کردیم)

در همین بخش، حالت انتظار و بی تابی جماعت با بیان مصور حرکات طبیعی و بازتابهای فیزیکی آنان مجسم شده است. شعر، نمایشی تر می شود و شاعر، با بهره گیری از شگرد «تعلیق» گره گشایی از راز واقعه را به تأخیر می افکند تا به اشتیاق و هیجان خواننده و بیننده بیفزاید. آرامش و ضربان کند سطرها، بهت و بیخودانگی «خوانندة رمز کتیبه» را مجسم می سازد:

  • و ساکت ماند

نگاهی کرد

سوی ما و ساکت ماند

دوباره خواند،

خیره ماند، پنداری زبانش مرد

□□□

توالی موسیقی درونی قافیه های داخلی: ماند، خواند، ماند، حالتی سرشار از حیرت و گیجی توأم با ضربان خفیف قلب را القا کرده اند. صبر جماعت لبریز می شود و از او می خواهند تا راز بگشاید:

  • «برای ما بخوان!» خیره به ما ساکت نگه می کرد

اما پاسخ او نگاهی بهت زده و حیرت آلوده است. در این سکوت سترون، جز صدای جرینگ جرینگ زنجیرهای مرد، هنگام فرود آمدن، چیزی به گوش نمی رسد، گویی تنها صدای رسا و رها، هنوز و همچنان طنین جبر است که در دهلیز گوشها می پیچد. فرود آمدن مرد، گویی فروریختن بنای آمال و آرزوهای آدمیان است. مرد، ویران و مبهوت، پرده از آنچه که دیده می گشاید:

  • ·        نوشته بود/ همان/ کسی راز مرا داند که از این رو...

و فاجعه با همه ثقل و سنگینی اش بر روح و جان همگان فرود می آید. طنین تکرار در گوشها می پیچد و دلها و دستها ویران می شوند. سطر آخرین، زنجیرة توالی و تکرار تاریخ ـ تاریخ شکست آدمی را در برابر چشمان خواننده تصویر می کند. نشستیم

و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب، شط علیلی بود

این بار، شب مانند دریایی بیمارگونه به نظر می رسد که همچنان بازتاب درون غم آلود و دردآمیز مردمان است. مردمانی تنها و ترک خورده.

واژة «همان» چکیدة همة دیده ها و شنیده هاست از تماشای ـ هر دو سوی هستی. در این «همان» همة تجربه های تلخ بشر در مسیر رسیدن به «آن» موعود مقدس نهفته است. اما هنوز و همچنان «همان است و همان خواهد بود» این دور تسلسل، به مثابة تقدیری ازلی ـ ابدی همزاد آدمی است. اما آدمی به راستی تا به این حد محکوم و مجبور است؟ آیا نمی توان... ؟

سنگی است دو رو که هر دو می دانیمش

جز «هیچ» به هیچ رو نمی خوانیمش

شاید که خطا ز دیدة ماست، بیا

یک بار دگر نیز بگردانیمش(اسماعیل خویی)

 

پیوندها
  • نگاتیوهای سپید
  • یادداشت هایی برای دیروز
  • دایره مینا
  • ناشکیبا
پیوندهای روزانه
  • نیلوفر
  • وبلاگ دکتر محمود فتوحی
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۱
  • دی ۱۴۰۱
  • آذر ۱۴۰۱
  • آبان ۱۴۰۱
  • مهر ۱۴۰۱
  • مرداد ۱۴۰۱
  • خرداد ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • بهمن ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۸
  • آذر ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای باران محفوظ است .