💠به زحمت دو پلاستیک میوه را جابه جا می کرد و با عصا راه می رفت. با اشاره دستش، ترمز کردم و به سختی سوار شد. نشست و نفس عمیقی کشید. آرام دستی بر موهای سفیدش کشید و عصای پیری را گوشه ای تکیه داد. شنیدم چند بار دعای خیر و عافیت برایم کرد. کمی بعد کمکش کردم تا پیاده شود. دو پلاستیک میوه را هم دم درِ خانه اش تکیه دادم. کیف پولش را به شیوه مادربزرگ های دست و دل باز درآورد و گفت: «پسرم چقدر می شه؟»
نگاهم لحظه ای محو موهای سفید و چشم های شعله ورش ماند. پلکی زدم و با بغض گفتم: «حاج خانم! برای مادرم، فاتحه ای بخوان.»
همین جمله ام کافی بود تا زخمِ دلش سر باز کند و بغض اش سرریز شود. با لرزش لب هایش و پرده ای از اشک بر چشمانش گفت: «چند ماه پیش پسرم کرونا گرفت... بردیم بیمارستان ولی نموند. چشم هاش آبی بود و خوشگل... خیلی جوون بود...»
داغ پسرش تازه شده بود و دوست داشت از پسر جوانمرگش برایم بگوید؛ آن هم برای کسی که داغ مادر همیشه در دلش تازه است و جگرسوز ...
رودرروی هم راوی دردهای ناگزیر روزگار ایستاده بودیم؛ مادری داغدار پسرش، پسری داغدار مادرش...
چقدر گریه مادربزرگ ها آرام است و بی صدا اما عمیق و پنهان...
