
توسط نعمت الله پناهی
| یکشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۱ | 21:24
حرم همان جایی است که عشق جریان دارد. نسیم امید می وزد.
از همه جا که رانده میشوی، آنجا پناه میبری. میتوانی در آسمان بینهایت آبی، چشم بدوزی و ستارهباران اشکهایت را ببینی...
میتوانی بیصدا، صدایش بزنی و بغض گلوگیر و خفقانآورت را بشکنی...
از لرزش صدا و لبها و دستهایت واهمهای نداشته باش. هر چه در دل داری بر زبان بیاور. بگو از دستهای جداماندۀ صبحگاهِ سردِ آبان. از چشمهای غرق به خون که خیره ماند و در ابدیتی سرشار خاموش شد. از ثانیههای سوزناکی که تمام آرزوهایم آمیخته با اندوه و آه در خاک دفن شد.
من هم در غبار غمبار آن روز تیره و تار جا مانده بودم. دوباره به حرم یار برگشتم، تنهای تنها...
زمین و زمان متوقف شده بود. چه کار باید میکردم؟ نمیدانستم... چه باید میگفتم؟ نمیتوانستم... کجا باید میرفتم؟
نمیشناختم...
یکشنبه، 22خرداد1401

پیوندهای روزانه
آرشیو وب
- بهمن ۱۴۰۲
- دی ۱۴۰۲
- مهر ۱۴۰۲
- مرداد ۱۴۰۲
- خرداد ۱۴۰۲
- بهمن ۱۴۰۱
- دی ۱۴۰۱
- آذر ۱۴۰۱
- آبان ۱۴۰۱
- مهر ۱۴۰۱
- مرداد ۱۴۰۱
- خرداد ۱۴۰۱
- فروردین ۱۴۰۱
- اسفند ۱۴۰۰
- آبان ۱۴۰۰
- مهر ۱۴۰۰
- شهریور ۱۴۰۰
- مرداد ۱۴۰۰
- اردیبهشت ۱۴۰۰
- فروردین ۱۴۰۰
- اسفند ۱۳۹۹
- دی ۱۳۹۹
- آذر ۱۳۹۹
- آبان ۱۳۹۹
- تیر ۱۳۹۹
- اردیبهشت ۱۳۹۹
- اسفند ۱۳۹۸
- بهمن ۱۳۹۸
- دی ۱۳۹۸
- آذر ۱۳۹۸
- مهر ۱۳۹۸
- تیر ۱۳۹۸
- خرداد ۱۳۹۸
- اردیبهشت ۱۳۹۸
- اسفند ۱۳۹۷
- بهمن ۱۳۹۷
- آرشيو
