ششمین شبی بود که در بیمارستان بر بالینش بودم. روزها و شب هایی که جان بر لب می آمد و نفس در سینه ام حبس می شد. نفسم با نفسش درآمیخته بود. چشم در چشمش دوخته بودم و با زبان نگاه و لب خاموش سخن می گفتیم. دستگاه تنفس مصنوعی اجازه نمی داد، آشکارا حرف دلش را بگوید. فقط نگاه می کرد، نگاهی عمیق عمیق عمیق... با هر نفسی که فرو می رفت، نفسم حبس می شد و هر نفسی که بر می آمد، زخمی خاموش سراسر دلم را خراش می داد. درست در حدقه چشمانم زل زده بود... در چشمانی اشکبار اشکبار اشکبار....سیلاب اشک امانم نمی داد... نمی دانستم چه می خواهد بگوید... قطره های سوزان اشکم، پرده ای زلال بر چهره اش می کشیدند و محوش می کردند. چشمانم را پاک می کردم و باز همان نگاه عمیق و خاموش و گویا بود که بود... این بار دستانش را در دستم گرفتم. شاید دستان سردش هم حرفی برای گفتن داشته باشند... دستانی که روزگاری آغوشی آرام بودند برای من ...گهواره ای پر مهر، با ترانه ای که خواب بر چشانم جاری می کرد. دو دستش را در دستم گرفتم. با فشار دادن دستانم، با من حرف می زد. دلم لرزید... فرو ریخت... صورتم را به دستان پرمهرش چسباندم... دریای ابدیّتی در آن ها موج می زند و من غرق دستانی شده بودم که ساحل امن و امان من بودند و حصار آرامشم... بند بند انگشتانش را تماشا می کردم که چطور انگشتانم را حلقه بسته اند. عشق ورزی من با چشمان و دستانش تمامی نداشت. دو و نیم ساعت از بامداد پنج شنبه گذشته بود. ناگهان ضربان قلبش به شدت تپید. عرق بر پیشانی اش دوید. رنگ چهره اش پرید... بی تاب دویدم تا پرستارش را باخبر کنم. آمد و نگاه کرد و رفت... چند نفر دیگر را با خودش همراه آورد. این یعنی کار از کار گذشته است؟ ضربان قلب مادرم به شماره افتاده بود ... علامت های نقش بسته بر صفحه نمایش دستگاهِ بی زبان این را با صدای جیغ ممتدی فاش می گفت ... منِ حیرت زده به چه حالی شاهد آخرین سو سو زدن های آن ستاره های غریب در دل شب بودم... چند بار برگشتم و محو چشمانش شدم. لحظه ای بیش نگذشت که از من خواستند بیرون اتاق منتظر باشم...انتظار... انتظار ... انتظار...
دکتر که از اتاق بیرون آمد، ویرانم کرد... سراسیمه به داخل اتاق دویدم. دیدم همان صحنه ای را که نباید می دیدم... جان از بدن مادرم پر کشیده بود... جسمی دردمند و بی روح در اتاق باقی مانده بود. با دستانی لرزان و چشمانی گریان، تنهای تنها در خلوت و سکوت نیمه شب بالای سر مادرم حاضر شده بودم... دیگر چشمانش سو سو نمی زد... خاموشِ خاموش بود. فرو رفته در خواب ابدی... دستانش حرکتی نمی کردند تا گرمای پر مهرش را برای آخرین بار در آغوش بکشم... من مانده بودم و یک دنیا تنهایی... تنهایی ... تنهایی ... دنیای بی مادری ... دنیای بی کسی... دنیای بی سر و سامانی...
آخرین بوسه حسرت بارم را بر پیشانی پر سوز و گدازش نثار کردم و بی اختیار دستانم از دستانش جدا شد. دیگر چشمی باز نبود که نگاه عمیقش را بر حدقه چشمان اشکبارم بدوزد...
من در دوردست ها گم شده بودم... کجا باید می رفتم؟ داغ دلم را به چه کسی باید می گفتم؟
زمان و مکان متوقف شده بودند. قدرت حرکت از پاهایم گرفته شده بود. قفسه سینه ام می سوخت و می گداخت. نفسم بالا نمی آمد. چشمانم یاری ام نمی کردند... دستانم بی رمق شده بودند... سر به هر سو می چرخاندم، گم گشته ام را نمی دیدم... مات و مبهوت در خلا بی مادری رها شده بودم و توان قدم برداشتن نداشتم...
ای ساربان آهسته ران، کآرام جانم میرود وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود...
اکنون در چهل سالگی، سوگوار چهلمین روز درگذشت مادرم هستم. پنج شنبه ای که در دل خاک سرد، آرام گرفت و امروز پنج شنبه ای است که چهلم اوست و به یادش سوگواری پر سوت و کور در دلم برپا شده...
شاید در رویاهای دور و درازم بار دیگر آن نگاه عمیق را ببینم و دستان گرمش را در دستانم بگیرم....